تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پروژه اویلر

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۱ ثبت شده است

اعجاز باران...!

ببخشید ملت! جدا خوشم نمیاد اینجا رو زود به زود آپ کنم (نمیدونم چرا) ولی خب امروز واقعا مجبور شدم! حس اولین بارون پاییزی که تجربه ش میکنی، اونقد مستت میکنه که...


از قبل و بعد و مقدمه و موخره داستان شروع نمیکنم. کاری ندارم که قبلش چی شده بود و چرا من از اون آسانسور سر درآوردم و بعدش کجا رفتم و اینا. مهم اینه که، همه چیز، از آسانسور ایستگاه مترو هفت تیر شروع شد...


منتظر بودم همچنان. اونقد آدم تو صف آسانسور بود که بعید میدونستم برا شام به خونه برسم!خلاصه که اکیپ اکیپ ملت رفتن با آسانسور و نوبت رسید به من. من و دو تا مرد و دو تا زن، سوار شدیم. طبق معمول (اصن یه اصله! ممکن نیس این اتفاق نیفته!) در آسانسور بسته نشد و بازم طبق معمول، یه نفر نقش فرد با تجربه و متخصص در زمینه تجهیزات الکترونیکی و در آسانسور رو به عهده گرفت و داشت به خانمی که جلو در ایستاده بود، میگفت از جلوی چشمی ها بره کنار تا در بسته شه.

البته جالبه. من تقریبا 3 ساله دارم با این آسانسور میرم و میدونم که چشمی هاش حداقل دو ساله خرابن! اما بالاخره اون شخص مورد نظر باید تبحر خودشو در زمینه در های الکترونیکی نشون بده دیگه!

بالاخره لحظه ای که مرده سرشو کرد توی اتاقک آسانسور تا به اون خانوم، چشمی رو نشون بده، در آسانسور یهو پرید و قارت خورد به سر یارو!

و چقدر که نخندیدیم ما 5 نفر! :دی

15 ثانیه ای که گذشت، صدای نکرالاصوات خانم منشی آسانسور (!) فضا رو پر کرد که: "طبقه ی همکف"

در که باز شد، یه جمعیت خیلی زیادی رو دیدم توی ورودی ایستگاه. شلوغ بودن ورودی ایستگاه (برخلاف انتظار شما خواننده عزیز!) به شدت خبر خوشیه برا من. تقریبا میشه گفت نفهمیدم چجوری اون دو سه قدم رو طی کردم تا جایی که میتونستم فضای بیرونو ببینم!

هوا کاملا ابری بود. هنوز نمیتونستم تشخیص بدم چی شده. ولی یکم که نگاهمو از آسمون آوردم پایین تر، دیدم مردم دارن میدون در همه جهات! دست خیلیا هم... چتر های رنگی!

یه دختر دانشجو کنارم ایستاده بود و داشت نگام می کرد. احتمالا انتظار داشت ناراحت شم یا منم به کسایی که از آب و هوای بیرون، به ورودی مترو پناه اورده بودن بپیوندم. ولی من، فقط تونستم یکم تمرکز کنم تا چشام دوباره فکوس کنه روی منظره روبروم و همه چی رو محو نبینم! بعد گفتم «بارون؟» انگار این دیالوگ برای دختر آشنا بود. یه لبخند به پهنای صورتم زدم، چشام احتمالا برق زد و گفتم «اییول!!! بارووون!!!»
سوشرتمو مرتب کردم رو شونه هام، آستیناشو زدم بالا، زیپشم تا نصفه کشیدم بالا، کلاهشو انداختم رو سرم، دستامم کردم تو جیبم و با لبخندی دقیقا D: شکل، خیز برداشتم به سمت بیرون!

میتونم حدس بزنم که دختره چشاش گرد شده بود از تعجب!

عادت دارم تند راه میرم تو بارون. نه به خاطر اینکه زودتر برسم به خونه یا هرچیز دیگه. فقط به خاطر اینکه، بارون یه انرژی عجیبی میکاره تو وجودم. هرکدوم از قطره هاش، انگار 1500 کیلو ژول انرژی تزریق میکنه بهم و باید یه جوری خالیش کنم! وگرنه خدا میدونه چه کار هایی که ازم سر نمیزنه!

باد شدید بود. گوشیمو درآوردم و فوری زنگ زدم به یکی از دوستای عشق بارونم. که البته گوشیش خاموش بود :دی . یکم که به خودم توجه کردم، یهو دیدم بهله! هدفون تو گوشمه و یه بنده خدایی داره یه چیزایی میخونه :دی

آهنگ دپ بود. اونقد دپ که شاید هروقت دیگه ای و هرکس دیگه ای گوش میکرد، تا یه هفته لبخند خشک میشد رو لباش.

ولی من، مث دیوونه ها آهنگو عوض نکردم، و نه تنها عوض نکردم، بلکه شروع کردم باهاش خوندن! و با قهقهه!

تند تند راه میرفتم، کلاه سوشرتم هرلحظه خیس تر و خیس تر می شد و رطوبتشو روی موهام حس میکردم. باد شدید می وزید و هربار که شدت میگرفت، منم باهاش از شادی محض فریاد میزدم!

حسین تو گوشم میگفت:

باید باز باشن چشام و این دور و برو بپام،،، به *ا بدن دور و برو، جلوترو بخوان،،، له کنم اون چیزایی که دیدم و،،، اینو خوب بلدم بکنم شروع بعد سه کام...

و من لبریز از شادی و با خنده، اینو توی میدون هفت تیر میخوندم!

از دنیا جدا شده بودم انگار. تو بهار شیراز که رسیدم، باد قشنگ به صورتم میخورد. واقعا نمیفهمیدم چرا به محض اینکه باد شدت میگرفت، مث هیستریک ها میخندیدم!

پارک بهار شیراز برام بهشت بود! ضربه های قطره ها، برگ هارو کشونده بود به کف سنگفرش و رفتگر های مزخرف هنوز فرصت نکرده بودن جمعشون کنن! به اندازه عمرم و به لذت کل عمرم برگ سبز و زرد و نارنجی لگد کردم!

به صحنه روبروم که نگاه میکردم تو خیابون، احساس میکردم بارون همه چیز رو داره میشوره. همه چیزو داره آب میکنه و میشوره میبره پایین. درست مث آب شدن یه بستنی! همه چیزو داشت میشست و میبرد. شاید تا وقتی که همه یه چیز بشن! همه خاک بشن. از منه بهداد بگیر، تا تاجر آهنی که کنارم راه میرفت، تا در فلزی زنگ زده اون خونه متروکه!

این بارون لعنتی انگار همه چیز رو میشوره و میبره پایین. انگار هرچی لجن و کثافت تو روحت داری، آروم آروم از سرت شسته میشه و سر میخوره پایین، تا پاهات.

بعضیا چتر میگیرن رو سرشون. بعضیا کلاه میذارن. بعضیا ازش فرار میکنن حتا. اینا آدمای روتینن.

فقط آدمای کمی وجود دارن که دستاشونو باز کنن، صورتشونو رو به آسمون بگیرن و فریاد شکر بزنن به نگاهشون! اون آدما، کسایی ان که میفهمن پاییز فصل رنگ هاست ینی چی...
واقعا تو پاییز همه چیز یه رنگ دیگه داره...!

رسیدم به شریعتی. به معنای واقعی موش آب کشیده شده بودم. قطره های آب، از نوک موهام که به پیشونیم چسبیده بودن، سر میخوردن و می لغزیدن تا روی چونه م و ازونجا... یه سقوط آزاد :دی

به خودم یه نگاه انداختم توی تصویر ناواضح ام توی شیشه یکی از مغازه ها. هه! تازه متوجه شدم مث دیوونه ها قشنگ این استیله قیافم D:

عرض ملک رو رد کردم. به شکل مسخره و دور از انتظاری با فرهنگ شده بودم و به جای اینکه طبق عادت، مث فنتیک ها و لوناتیک ها بدوم از جلوی ماشینا، خیلی متمدن درخواست توقف کردم از ماشینا :دی

کوچه طویلی که تهش خونه ما قرار داره.

به معنای واقعی کلمه، لبریز از شادی، تند تند راه میرفتم. آهنگ صادق رو که کلا نشنیدم. اصن نفهمیدم بیچاره چی داشت میگفت سه ساعت :دی

یه ماشین پشت سرم بوق می زد. یه شاسی بلند سفید بود (ماشین باز نیستم اصلا! شرمنده اگه آدرس دقیق ندادم!)

بازم به شکل متمدنی که از خودم انتظار نداشتم، رفتم کنار و حتا با دست اشاره کردم که: بیا بریو :دی

رسیدم به خونه. دستم رو آوردم بالا و بردم رو زنگ 9. یه چیزی توجهمو جلب کرد. دستمو برداشتم از روی زنگ و آوردم نزدیک صورتم.

سرخ شده بود از سرما و بارون قطره قطره نشسته بود روش. احساس پاک بودن دوباره فریاد کشید تو وجودم.

زنگ زدم بالاخره. کسی باز نکرد و با کلید رفتم تو. در حیاط رو که پشت سرم بستم، یهو پکیدم...

الان، توی حیاط خونه بودم... ینی دیگه باید با بارون عزیزم خدافظی می کردم...

نمی شد. واقعا دل کندن ازش سخت بود! در نتیجه، نرفتم تو خونه :دی

تقریبا یه ربع، همینجوری به اسکلت سبز رنگ ساختمونی که در دوردست دیده می شد، زل زده بودم و بارون با مهربونی، همچنان میکوبید به صورتم. انگار اونم دوست نداشت برم. دلش میخواست قبل از رفتنم، هرچقدر که در توانشه قطره هاشو بکوبونه به موهام و سوشرتم و صورتم...

من، یه ربع بعد بالاخره رفتم.

با خوشحالی...

خوشحالی ای وصف ناپذیر!

----------------

میدونی چیه بهداد؟ یکی از قشنگیای پاییز به آدماشه. پاییز قشنگه چون آدما تو پاییز قشنگ میشن. بالاخره قبلش تابستونه و ملت همه با یه تیشرت یا پیرهن آستین کوتاه میان میرن. ولی پاییز که میشه، همه سوشرت های رنگ و وارنگ میپوشن، لباسای بافتنی خوشگل و شال گردن و هزار تا چیز خوشگل دیگه.
مثلا همین گوسفندو نگا! (اشاره به میرطباطبایی پور!) تا دیروز به تیشرت سبز لجنی تنش بود! الان نگاش کن! یه سوشرت ارغوانی خوشرنگ پوشیده!
پاییز قشنگه پسر! چون خودش قشنگه و همه چی رو هم قشنگ میکنه...

(از گفته های یکی از مشاور های پایه، اقای محمد قلی زاده)

او


تا حالا عشق رو تونستی توی چند لحظه تجربه کنی؟

من توی اتوبوس تجربه ش کردم.

طبق معمول همیشه، کوله رو دوشم و هدفون توی گوش و عرفان از لحظه هاش تعریف میکنه برام و منم قلم به دست، سناریو مو مینویسم.

یه لحظه سرمو آوردم بالا تا بتونم راحت تر فکر کنم. علیرضا نادری جلوم ایستاده بود. با پیچ تند اتوبوس، علیرضا تقریبا پرت شد یه طرف (میگذریم از هزاران درود و صلوات و تهنیتی که به روان پاک اجداد راننده فرستاد). با پرت شدن علیرضا، دید من باز شد و حالا میتونستم قسمت خانم ها رو ببینم. طبق معمول یه سری دختر دبیرستانی بودن (که البته هیچوقت نفهمیدم دبیرستانشون کجاس!)

اما...

یکی شون. فقط یکی ازون 7 8 تا دختر، تکیه داده بود به پنجره اتوبوس و با موبایلش ور میرفت. موهای قهوه ای سوخته ش، ریخته بود رو صورتش. صورتش نه خیلی کشیده بود، نه خیلی گرد. گوشواره های کوچیکی که انداخته بود و آستینای مانتوش که یکم بالاتر از مچش بود.

با هر بار تکون خوردن اتوبوس، دسته های موی تیره ش که روی صورتش ریخته بودن، تاب می خوردن و کنار می رفتن.

بعد از دیدنش، تا وقتی از اتوبوس پیاده شدم، شاید حدود نیم ساعت، چشم ازش بر نداشتم...

نمیتونستم...!

دیگه حتا نمیفهمیدم عرفان داره چی میگه. یه کلمه هم نتونستم چیزی بنویسم. فقط خیره شده بودم بهش و تک تک حرکاتشو که توی تنهایی خودش انجام می داد می دیدم...

حس می کردم کاری مهم تر ازین تو عمرم نداشتم. نمیخواستم حتا یه لحظه دیدنشو از دست بدم. فقط میخواستم ببینمش... همین

ایستگاه نزدیک پارک که رسید، علیرضا به زور منو کشوند سمت در. هیچی نمیفهمیدم. فقط وقتی مجبور شدم نگاهمو ازش بردارم، حس کردم پوچ شدم. دیگه چیزی نبودم... شاید بزرگ ترین Loss زندگیم بود...

اون روز، هیچی از درسا نفهمیدم. تمام روز صورتش جلوی چشمام بود، و موهای قهوه ایش که روی صورتش تاب می خوردن...

اما... جالبه!

بعد از اون روز، دیگه هیچوقت ندیدمش... حتا دوستاشو بار ها دیدم اما خودش... نه...

ولی با اینکه دیگه هیچوقت ندیدمش، اما هنوزم، بعضی وقتا تصویر یه دخترک با موهای قهوه ای سوخته، که موهاشو ریخته رو صورتش، و مانتو تمیز و مرتب و گوشواره های ظریف نقره ای، که با لبخند عجیبش با گوشیش بازی ور میره، تمام افکارمو پر میکنه!

-----------------------------

- چرا چرت میگی پسرم؟تو مگه اصلا میفهمی عشق چیه؟

- استاد خب عشق---

- کسی به معشوق عشق نمیورزه! چون پدیده نامتناهی نمیتونه علت متناهی داشته باشه. تو وقتی عاشق میشی، عاشق معشوق نمیشی! عاشق عشق میشی. برای همینه که همه چیزو فراموش میکنی. مثلا تا امروز صبح، دغدغه ت اینه که وای تمرین حسابان ننوشتم، الان آقای رزمی دهنمو صاف میکنه و فلان و بهمان. ولی تو خیابون یکی رو میبینی و عاشقش میشی. دیگه تنها چیزی که هیچ اهمیتی برات نداره اون تمرین حسابان و آقای رزمیه... و این ینی آزادی!

(از سری بحث های فلسفی آقای رزمی، دبیر محترم حسابان من)