تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پروژه اویلر

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ترانه های محلی» ثبت شده است

خوب!

حرفام مستنده. راز بقا مایه س.

 اینجا آب از دست کسی نمیچکه. خیالت راحت...

هزینه بالاس، جیب

جواب که نمیده هیچ،

می کنه سوال...

با اینکه نبودی بی بخار، کشیدی

از آب بیرون نکشیدی گلیمتو هنوز

دیروز مثل امروز مثل فردا

زیر چشما کبود، خیره به ساعت

صدات از گلوت در نمیاد، هیچی.

چون ریختی دور جوونیتو، پاره شدی سر کار، واسه شندرغاز ته ماه...

تنها امیدت خداست

تو این هیر و ویر،

یکی میده شعار

یکی میگه از در و داف

یکی هم می کنه توهین به اعتقادت. یکی که سر تا پای وجودش اشتباهه.

ببین، اینا فکر من و تو نیستن. فقط میخوان از شرایط بکنن استفاده...

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ورس پیشین حاصل توهین هایی بود که در این مدت به اعتقاداتم شد. خیلی هم زور داره. کسی که داره توهین می کنه پشت میزش تو رسانه جهانی نشسته و داره زر می زنه.

ولی من از اون حرصم نمیگیره. ازین حرصم میگیره که دور و بریای خودم میرن حرفاش رو گوش میدن و هار هار می خندن باهاش. اینه که اذیتم می کنه...

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

میگن اگه نیتت خوب باشه، بالاخره به چیزی که میخوای میرسی. شاید دیر بشه، ولی میرسی.

الان رسیدم. همیشه میخواستم با همه دوست باشم و برای همین با همه عین کف دست روراست بودم. چیزی رو از کسی پنهان نمی کردم. اگه می پرسید بهداد فلان چیز رو می دونی، نمیگفتم نه. میگفتم آره، اما بهتره نگم بهت. بهتره ندونی.

تا الان این به هر چیزی منجر شده بود جز چیزی که می خواستم. اما امشب،

بالاخره دیدمش.

امیدوارم اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم تا این وضع خوب تغییر نکنه. البته بعضی وقتا گوساله هایی هم هستن که مانع میشن، اما خب اونا که دیگه دست من نیستن.

هستن؟

- - - - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - -

- تو کارت چیه؟

- من آهنگسازم.

- (خنده)

- به چی می خندی؟

- خو خنده داره دیگه! آهنگه که نمیسازن! مگه خونه س که بسازن؟

- پس آهنگ رو چیکار می کنن؟

- میزنن! برو تو کوه و دشت، گوش کن. خدا این همه آهنگ گذاشته برات. یکیشه بردار بزن...

تلخ...

مصدق رِ که تبعید کردن، آمده بود خانه مان. رفتم پیش، بشش گفتم: آقای مصدق السلطنه، آینده ایرانه چطو میبینی؟

لبخند زد. تلخ...