تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پروژه اویلر

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهرام ناظری» ثبت شده است

هفتگانه‌ی ناگفته

دیشب، جای شما خالی، کنسرت استاد بزرگوار شهرام ناظری و پسر نیکش، حافظ ناظری بودم.

یه مجموعه چیزهایی دیدم، خوب و بد، درهم. گفتم که شرح بدم، که شما هم دیده باشید.

یکم: روی پوستر برنامه، تصویر حافظ بسیار بیشتر از استاد توی چشمه. ناراحت بودم که داره از پدر استفاده می‌کنه و شاید کنار می‌ذاره ایشون رو. اما توی خود کنسرت، رفتار حافظ، طوری بود انگار فقط یکی از نوازنده‌های گروه باشه. اومد نشست، حتا سلام و احوال پرسی نکرد با مهمان ها و در تمام دو ساعت و اندی طول کنسرت، نه توضیحی درباره آلبومش داد و نه خود اجرا و نه هیچ چیز دیگه. تمام صحبت ها رو استاد انجام دادن. از مقدمه و خوش‌آمد گویی، تا معرفی حضار برجسته، تا توضیح درباره قطعه‌ها، همه و همه. فقط در نیم ساعت آخر و قبل از اجرای آخرین قطعه بود که حافظ سلام کرد و از مسئولین برگزاری کنسرت، اسپانسرها، تهیه کننده و غیره تشکر کرد. بسیار این حرکتش برای من معنی‌دار و شاید لذت‌بخش‌ترین اتفاق دیشب بود. حقیقتن از این احترام و قدرشناسی لذت بردم، و شک ندارم که نتیجه‌ش رو خواهد دید این پسر.

دوم: چقدر صدای استاد نیکه، چقدر نیک... دهان که باز کردن به سلام و خوش‌آمد، آروم شدم. زنده باشن. و نخستین کنسرتی بود که می‌دیدم نوازنده‌ها همه درجه‌ی یکن و همه فوق‌العاده.

سوم: دوستان، بزرگواران، وقتی بنده این همه راه از خونه پا شدم با مشقت اومدم برج میلاد، این دردسرها رو برای شنیدن صدای عزیز شما تحمل نکردم. اومدم صدای استاد رو بشنوم. اگر از صدای خودتون خیلی خوشتون می‌آد، توی خونه نوارهای استاد رو بذارید و باهاش هم‌خوانی کنید. بنده هم اگر یه وقت هوس کردم آهنگ‌های استاد رو با صدای شما بشنوم، خبرتون می‌کنم.

چهارم: سلفی گرفتن با استاد، با حافظ، با نوازندگان، با دکور صحنه، با استندها و بنرهای اجرا رو می تونم (تا حدی) درک کنم. اما سلفی گرفتن با جمعیت حاضر در کنسرت؟ سلفی گرفتن با صندلی‌های خالی بعد از اجرا؟ برادرم، چی زدی صبح؟

پنجم: قطعه نخست که تموم شد، استاد گفتن این همه فرد توی یک فضای چنین بسته و این همه سکوت، عجیبه و کم دست یافتنی. سکوت در یک کنسرت نشان شعور و فرهنگ شنونده‌ست و بزرگترین هدیه و نعمت و بازخوردیه که هنرمند می‌تونه از مخاطبش در یک اجرا بگیره. و تشکر کرد. تشکر استاد که تموم شد، ولوله‌ای توی جمعیت افتاد، آمیخته به خنده. «ببین، ما رو میگه ها!» «وای ما چیقده باشعوریم!» «فرناز تو رو نمیگه ها. با من بود.» «خفه شو! (خنده) بیشعور!». خلاصه بخوام ترجمه بکنم خدمتتون، میشه دو جمله. 1- شما چقدر باشعورید. 2- کور خوندی بزرگوار. ما همون گوسفندی هستیم که بودیم.

ششم: در حال خروج از پارکینگ طبقاتی میلاد، بعضی از هم‌شهریان عزیز دو لاینه کردن همون باریکه‌ی خروجی رو. ترافیک عجیبی شد، و باعث شد همون عزیزانی که دولاینه کرده بودن هم دیرتر خارج بشن از پارکینگ. فرهنگ مصرف آب و حمایت از تولید ایرانی و غیره رو یاد گرفتیم، اما الحمدلله هنوز یاد نگرفتیم باید از سمت راست حرکت کرد. اصلن بهتر. کامل خداست.

هفتم: آدم وقتی به فکر اصلاح اجتماع و دیدگاه مردم باشه، تا حدی جسوره و سلحشور، انگیزه داره، اشتیاق داره. هرکسی رو میبینه که بی فرهنگه یا کار اشتباهی داره می کنه، حتمن تذکر می ده، می جنگه و فکر می کنه که من روزی اینها رو اصلاح خواهم کرد، اونا روزی خواهند فهمید. اما وقتی می بینی گاهی آشناهای دور و برت، حتا تلخ تر، وقتی میبینی پدر و مادرت هم افکار و ایده های این چنینی دارن، پوک می شی. انگار درونت رو جویدن و تف کردن بیرون. خالی.

درونت خالی، پشتت خالی، زیر پات خالی.

واران وارانه...

واران وارانه،‌ گل ریزه ریزه

عزیزکم،

گل ریزه ریزه...

وعده‌ی وهار دای،

عزیزکم،

یه خو پاییزه...

نازنین،

یه خو پاییزه...


چه شروعی برای پاییز می‌تونه قشنگ‌تر از یه جدایی باشه، یه چای گرم روی تراس ابری و بارونی، مص صورتت با قطره‌های کم تعداد بارون روی دستت و اشک ریختن با یه شعر پاییزی مثل این، به زبون پاییزی کردی و صدای پاییزی شهرام ناظری؟ ها؟