تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پروژه اویلر

۶ مطلب با موضوع «داستان کوتاه کوتاه» ثبت شده است

بی کرانه ها...


هزار تومانی ها را جا به جا می کنم.  از بین دوتای آخری، یک پانصد تومانی چشمک می زند. میزنم به شانه راننده

- بفرمایید.

پیاده رو. سرم را بالا می گیرم و نفس عمیق می کشم. یک بار دیگر. یک بار دیگر...

 

کم کم تپش قلبم آرام می گیرد. پیراهنم را مرتب می کنم. یک نفس عمیق دیگر، و در های اتوماتیک باز می شوند برایم.

اولین چیزی که دنبالش می گردم، "طبقه بالا" ست. باورم نمی شود. تا به حال یک طبقه از شهر کتاب را ندیده بودم!

گیج تر از آنم که بدانم کجا باید بروم. دستی سمت چپ می کشاندم.

هرچه می خواهم آرام باشم، نمی شود. رنگ های قهوه ای قفسه های کتاب و فضای کم نور، کمی آرامم می کند. متوجه می شوم دارم از میان قفسه ها راه می روم و به تنها چیزی که نگاه نمی کنم، کتاب ها و سی دی های موسیقی ست. راستش، نمی دانستم به چه باید نگاه بکنم. بنیامین، حسین علیزاده، محسن یگانه، ناصر عبداللهی، محمود دولت آبادی: هنوز سوسیالیست هستم...

 

حواسم نیست. کلمات و عکس ها معنایی نشانم نمی دهند. آمیزه ای گنگ اند از خط و رنگ و طرح... جلد مجلات بهم پوزخند می زنند بهم.

- چرا گیج میزنی بچه؟ تو مگه اومدی مجله بخونی؟

محمود دولت آبادی با همان لبخند صامتش، - که حالا به نظرم به نیشخندی شیطنت آمیز می ماند - با همان چشمان بی حرکتش به آن طرف اشاره می کند.

 

سرم را بر می گردانم. تقریبن به سمت نزدیک ترین قفسه کتاب شیرجه میزنم که دور و برم را نگاه نکنم. چند ثانیه ای به رنگ شیرازه ها نگاه می کنم. نمی دانم چه می شود. نمی دانم میخواهم چه بشود. نمی دانم...

یک نفس عمیق دیگر. تپش قلب این بار آرام نمی شود. انگار JustBlaze نشسته است میان سینه ام و بیت جدید ترین آهنگش را پخش می کند.

به برچسب قفسه نگاه می کنم.

"نمایشنامه"

کم کم نوشته ی روی شیرازه ها معنا میگیرند برایم.

لیر شاه

مکبث

اتلو

فاوست

 

فاوست؟

فاوست، اثر یوهان ولفگانگ گوته؟

برای پرت کردن حواسم هم که شده، برش می دارم...

اولین واژه هایش نقش می بندند جلوی چشمانم.

اسرافیل، جبرائیل، میکائیل، به خداوند سخن می گویند... خداوند پاسخ می دهد، آیا به راستی که مردمان تباه گشته اند و آیا به راستی که هیچ نیکی در زمین بر جای نمانده ست؟

 

دوستش دارم! سعی می کنم یادم بماند که در اولین فرصت بخوانمش. شاید حتا اگر بشود...

 

سکون.

در لحظه ای همه چیز از حرکت می ایستد.

فرشتگان فاوست گفت و گوی فرا زمینی شان را به غبار فراموشی می سپارند.

روح 'جاودانه بی قرار' مفیستوفلس آرام می گیرد.

و خدایگان فانی می شوند.

 

به نوری.

به تابش نوری.

به تابش فرا زمینی نوری

به تابش فرا آسمانی نوری از ورای آسمان. حداقل از ورای آسمان من و هر آسمانی که بر فراز هر دنیای بوده است...

به نوری مواج، رنگ قرمزش تپش قلبم را آرام نمی کند. از حرکت می ایستاندش.

کم کم، هوا دوباره به ریه هایم جریان پیدا می کند. آرام آرام نفس کشیدن یادم می آید.

به رنگی قرمز، پوشیده در سایه هاست و خود سایه انداخته بر...

خود سایه انداخته بر چهره اش...

 

ناگهان سرش را بالا می آورد و صاف در چشمانم نگاه می کند. به سختی چشمانش را تشخیص می دهم در آن وفور سایه ها.

سرم را در آرامشی بی کران پایین می آورم. کتاب را دوباره باز می کنم. قلبم آرام گرفته است و دیگر وحشیانه نمی کوبد. با لبخندی از دریای آرام درونم، نوشته ها را دنبال می کنم. به صفحات فاوست نگاه می کنم و کتاب دیگری را از حفظ می خوانم...

 

"ایرلیوس، چی می شد اگر آسمانی بر فرازمان نبود؟ مگر در فلورانس نبود که فلورنتیا شکوفه کرد...؟"

 

در دل پاسخش می دهم،

آری،

بود...

 

افکار...

زیر ناخن هایش تیر می کشیدند. آنقدر جویده بودشان که به کلی از شکل و قیافه افتاده بودند. فکر ها ولش نمی کردند. رفته بود توی فکر و چشم هایش راه برداشته بودند. آنجا را که نگاه می کرد، آنجا روی زمین، لحظه ای رنگ سرخ شل و بی روح سنگ فرش بود، لحظه ای بعد سیاهی پوتین مردانه، دوباره سنگ فرش، کتانی های اسپرت سفید، سنگفرش، نیم چکمه های قرمز براق، سنگ ف...
برق چکمه های قرمز، نگاهش را گرفتند. دخترک قد کوتاه سفیدی بود، لپ هایش هم رنگ چکمه هایش. اما نگاهش همچنان به کفش های قرمزش بود. احساس خاصی بهشان نداشت، فقط دوست داشت نگاهشان کند. برق سرخ که میان ده ها کفش و صاحبش که میان ده ها پالتو گم شد، نگاه متفکرانه اش دوباره همان نقطه قبل نشست.

سرما هیچ وقت اذیتش نمی کرد. نمی دانست چرا، اما از دیدن مردمی که زیر انبوهی از کلاه و شال گردن و بلوز و پولیور پشمی و بافتنی قایم شده بودند بیشتر تنش یخ می کرد تا از خنکای خشک بهمن. کاپشن هم داشت، اما همیشه با فرم مدرسه راحت تر بود.

- خانوم یه فال میدی؟

حتا حس کرد یک لحظه صدای پاره شدن رشته افکارش را شنید.

- ها؟

- فال دختر خانوم. یه فال میدی؟

- ها... آره، بفرمایین. پونصد تومن.

اسکناس هزار تومنی را گرفت.

- بقیه ش باشه.

از دسته فال ها یکی دیگر بیرون کشید.

- خب دوتا ببر!

مرد خنده ای زد.

- یه نیت که بیشتر ندارم دختر جون!

راهش را کشید و رفت. دختر چند ثانیه ای با تعجب نگاهش کرد، اما این هم فقط برای چند لحظه ای توانست از افکار حیاتی و مهمش بیرون بیاوردش!
روی دوپا نشسته بود و تکیه داده بود به دیوار آجری پشت سرش. یادش آمد عادت کرده بود به اینجور نشستن و گه گاه فراموش می کرد و سر سفره هم همینجور می نشست. اینجور وقت ها مادرش فوری تشر می زد که: درست بشین! مگه سر توالت نشستی؟!
از داد و بیداد های مادرش، در افکارش هم حساب می برد! فورا چهارزانو نشست.

عین دیوانه ها، به ناخن های دردناکش زبان می کشید، دردشان که آرام می شد دوباره شروع می کرد به جویدنشان. آنقدر غرق افکارش بود که حتا متوجه اسکناسی که جلوی پایش انداختند نشد، که بلند شود و مثل همیشه چنان طرف را به توپ "من گدا نیستم" ببندد که طرف به غلط کردن بیفتد، پولش را بردارد و برود و او هم پیروزمندانه به سریرش برگردد!

برق چیزی نگاهش را گرفت. درخشش این یکی حتا از برق نیم چکمه های قرمز هم بیشتر بود. با اکراه لحظه ای افکارش را کنار گذاشت تا ببیند این بار چه چیزی جرئت کرده حواسش را پرت کند.
 این یکی کمی دورتر بود، چند متر آنطرف تر، روی صندلی اتوبوسی که در ایستگاه نگه داشته بود. برق چشم های پسر جوانی بود. همینطور زل زده بود به او.

خوشگل بود. هم خودش می دانست، هم دیگران مدام به او می گفتند. صورتش به مادرش رفته بود. مادرش هم قشنگ بود. اما دختر هایی مثل او حتا اگر خوشگل هم بودند، پسر ها هیچوقت توجهی بهشان نمی کردند. بهتر! چقدر بدش می آمد ازین پسر های قرتی و لوس. این یکی خیلی سر و وضعش قرتی نبود. سوشرت سیاه و کلاه بافتنی سفید. کیف مدرسه اش روی پاهایش بود و نگاهش روی او قفل شده بود. شاید از این پسر های دخترباز و درب و داغان نبود، اما مطمئنن از آنهایی هم نبود که سر و کارشان با دختر هایی مثل او بیفتد.

چند لحظه صاف توی چشم هایش زل زد، بلکه خجالت بکشد و نگاهش را برگرداند، اما پسر عین خیالش نبود. صاف توی چشمانش خیره شده بود.
یعنی چه؟ این پسره چه مرگش بود؟ از او خوشش آمده بود مثلا؟ از یک دختر با آن سر و وضع و آن فال های توی دستش؟ هر کسی همچین دختری را ببیند، فکر می کند با یک فقیر بیچاره طرف است. نه، ممکن نیست از او خوشش آمده باشد. آخر حتا یک دست هم برایش تکان نمی داد. حتا یک چشمک هم نمیزد! فقط صاف توی چشمانش نگاه می کرد...

نگاهش را گرداند. نفهمید چرا این کار را کرد. چند لحظه سعی کرد به مردم و ساختمان های آشنای دور و برش نگاه بندازد و پسره را فراموش کند. اتوبوس الان ها بود که راه بیفتد و برود. از دستش خلاص می شد...
پسر هنوز به او خیره مانده بود.
یک لحظه شور به دلش افتاد. نکند قصد بدی داشت؟ خودش به حماقت خودش سر تکان داد. بچه مدرسه ای است! بعدم چه قصد بدی می تواند داشته باشد از آنجا توی اتوبوس؟ پسر حتا از جایش هم بلند نشده بود!

لرزش و صدام هوم بم اتوبوس، نشان رفتن پسر بود. راننده که در ها را بست، دیگر خیالش از هر فکر مربوط و نامربوطی راحت شد. حالا فقط می خواست بداند پسر چرا هنوز نگاهش را بر نداشته است. می خواست از نگاه پسر بخواند، بخواند که به چه فکر می کند و چرا همینطور زل زده است به او. حتا می خواست بدود اتوبوس را نگه دارد و از خود پسر بپرسد.
اما اتوبوس آرام آرام به راه افتاد. لحظه ای، نور خورشید روی شیشه پنجره کنار پسر افتاد و منعکس شد.
نور درخشان خورشید که ناپدید شد، اتوبوس آنقدر دور شده بود که دیگر چهره پسر جوان و کلاه سفیدش را تشخیص نمی داد.
سرش را پایین انداخت و غرق تفکر، چشم به سرخی بی روح و وارفته سنگ فرش دوخت.

نمی دانست، آیا آن لحظه نور چشمانش را زده بود،
یا واقعا پسر داشت لبخند می زد؟

میم، من

ابر ها یکی پس از دیگری می رفتند. از شرق، آرام آرام با زوزه ناشنیدنی باد می رفتند. یک تکه ابر کوچک، از پشت ساختمان بلند بانک بیرون آمد. لحظه ای تردید داشت و بعد، بی پروا به دریای آسمان زد و میان صدها تکه ابر کوچک و بزرگ دیگر گم شد.

انعکاس آن قایقران های یکپارچه سفید پوش در چشمانش، زلال تر از همیشه بود...

خوشحال بود. نمی دانست چرا اما خوشحال بود. چشمانش را چند لحظه بست، اما کمی بعد دوباره خیره شد به آسمان. دنبال تکه ابر کوچولویش گشت. میان صدها توده بزرگ پنبه ای که آن بالا ها، با آرامش و تمانینه اما استوار حرکت می کردند، پیدا کردنش محال بود. بی خیالش شد.

به پهلو غلت زد.

می خواست هر کاری دلش می خواهد بکند. هرکاری!

هممم ... هرکاری؟

البته! هرکار می خواست می توانست بکند! مثلا هرچقدر میخواهد آلبالو بخورد. فصل آلبالو که دیگر رسیده بود، مگر نه؟

چیزی میان دست هایش لرزید. موبایلش را تقریبن فراموش کرده بود. قفل صفحه اش با یک حرکت ساده باز می شد. دوستی خوب. یک خط بیشتر نبود اما همان چند کلمه کوتاه، لبخندی به لبانش دواند. دوباره موبایلش را میان دست هایش، و دست هایش را زیر سرش گذاشت.

کم کم، پرده ای از شب بی مهتاب، انعکاس دریای درون چشمانش را پوشاند و قایقران های سپید، بی اعتراض میان تاریکی مطلق فرورفتند.

و تکه ابر کوچک،

 به رویای زیبای دخترِِ در خواب، لبخند زد...


--------------------


... وقتی دید کارت پستال به نام کیست نبضش کمی تند تر زد: «هیلده مولرکناگ، توسط سوفی آموندسن، شماره ی 3 کوچه ی کلوور....» بقیه ی نشانی درست بود. روی کارت نوشته بود:

هیلده‌ی عزیز، پانزدهمین سالروز تولدت را تبریک می‌گویم. یقین دارم درک میکنی که می‌خواهم هدیه‌ای به تو بدهم که به رشدت کمک کند. می‌بخشی که کارت را توسط سوفی می فرستم. این آسان‌ترین راه بود.

قربانت، پدر.

دوباره منم و من...

نور ها مبهم اند.

نور مهتابی و خورشید و بازتاب تخته سیاه و چراغ LCD موبایل کناری ام که زیر میز پنهانش کرده، همه و همه دور هم می پیچند.

همه چیز می پیچد.

کمی که میگذرد عادت میکنم اما. نور ها هویت خودشان را تشخیص میدهند و هر تابشی به جای و مسیر خودش باز میگردد.


نیم ساعتی می شد که سرم را روی میز گذاشته بودم. اگر موهبت زنگ تفریح نبود، شاید حتا بیشتر هم به آن حالت می ماندم.

سرگیجه دارم. سرم درد می کند و تقریبا تلو تلو میخورم. صدای فریاد هایی که راهرو را پر کرده حالم را بدتر میکند. به یاد تئاتر سال پیش می افتم و انسان مستی که نقشش را بازی کرده بودم. دستم را به دیوار میگیرم که سرپا بمانم. جمعیت گاو های پشت سرم، برای اینکه زودتر خودشان را به حیاط برسانند رم کرده اند و هرازگاهی تنه محکمی میخورم و چند گام جلو پرت می شوم.

به لطف ژلوفن کمی بهتر می شوم.

سردرد لعنتی رهایم نمیکند اما. نگاهم به اطرافم است. مثل همیشه به تک تک کلاس ها سر میزنم.

- گوش کردی آهنگ جدیدو؟ دیشب اومد! من 3 بیدار شدم دانلودش کردم!

- اسکلم مگه عرفان گوش کنم؟ همون دیو رید روش بسشه دیگه.

حوصله اراجیف تمام شدنی شان را ندارم.

خسته ام... دست هایم را در جیبم فرو میبرم و ادامه میدهم...

- اسکل 6 کنه دهنم به گ* میره. همینجوریشم دمجش زیاده. بعد میگی 1 بندازم روش؟

حوصله هیچ کدامشان را ندارم.

به سمت پله ها میروم. حیاط شاید بهتر باشد... پایم را که روی اولین پله می گذارم، فکرش خطور میکند به ذهنم...

حوصله آنها را داشتم...

حوصله خودم را نداشتم!


نمیفهمم چرا اینطوری شده ام. با سردرد و به سختی خودم را به پنجره پاگرد پله ها میرسانم...

لبخند میزنم به خورشید مدرسه مان که انگار شوخی خداوند است با ما! هر ساعت و هر زمانی از روز که بالا را نگاه کنی، خورشید درست بالای سرت است!

باد خنکی که نمی دانم از کجای آن حیاط بی در و پیکر وزیدن گرفته صورتم را می نوازد و کمی بین پلک هایم فاصله می اندازد.

گیجی ام را با خود میبرد. و عطر آن نسیم...

عطر...

عطرش!!!

مانند دیوانه ها شروع به بو کشیدن می کنم. میخواهم تا آخرین ذرات آن نسیم را در خود فرو ببرم...


صدایی نمیشنوم... چه صدای ناظم که پشت سرم فریاد میزند تا پایین بروم، و چه داد و فریاد های فوتبال بازی کردن بچه ها در حیاط...

تنها صدای سوتی آرام و گنگ را میشنوم...


در حیاط تنها راه میروم. هرجا را که نگاه کنی، بچه ها چند نفره جمع شده اند و صحبت می کنند. من اما تنها راه میروم...

هوای همیشه آفتابی مدرسه، ابری شده ست...

دوستش دارم. ابر های سفید را که دوباره به آسمانم برگشته اند...

نمیدانم چرا بغضی به گلویم هجوم می آورد...

چند قدم آخر را هم طی میکنم...

با درد...

بغض...

و به امید سایه درختی که تنها چند قدم مانده به آن برسم.

آخر... آسمان ابری چند لحظه ای بیشتر دوام ندارد...


زیر درخت و روی لبه سکوی کوتاه نشسته ام. کفش های آبی رنگم را نگاه میکنم. در انتظارم... نمیدانم چه. شاید خوردن زنگ لعنتی و یک کلاس خسته کننده دیگر... شاید مرگ... شاید حتا...

نمیدانم.


در مقابل چشمانم میرقصد و پایین می آید. مانند یک بالرین ماهر، با مهارت تمام تاب میخورد و آرام آرام به آسفالت سخت نزدیک می شود. نارنجی رنگ است... همان رنگش انگار تمام سرگیجه هایم را به خود می کشد. بغض گلویم را اما سنگین می کند.

با دست برش میدارم. کمی چروکیده است و کاملا خشک.

میان دو دستم میگیرمش... با لبخند و شاید احترام میگیرمش... احترامی که شاید هیچگاه و برای هیچ لحظه ای از زندگی ام قائل نبوده ام.

آرام دستانم را مانند کتاب میبندم و با صدای خرچ خرچ میان دستانم خرد می شود.


دستانم را با لبخند جلوی صورتم باز میکنم و بو می کشم... با تمام وجودم بو می کشم...

لبخند میزنم... بغضم هم لبخند میزند...

بهترین عطریست که تا به حال حس کرده ام...

بوی پاییز می دهد اولین برگ پاییزی من...

بوی مرگ...

مهبانگ

میگویند در ابتدا خداوند زمین را آفرید.
سپس روشنی به آنها بخشید و روز و شب را از هم جدا کرد.
روز دوم، مشغول ساختن آسمان بود و روز سوم، دریا ها را خلق کرد.
بعد از آن، خورشید و ماه انتظار آفرینش میکشیدند. خداوند خلقشان کرد، "و خدا دید که نیکوست ".
آنگاه، پرندگان و موجودات پا بر زمین نهادند...

روز شش ام، روز آفرینش انسان بود...

اما... من اینطور فکر نمیکنم. این آفرینش من نیست. اگر روزی، سالها بعد، یکی از فرزندان یا نوه هایم از من بپرسد که خدا دنیا را چگونه آفرید، بی تردید، این داستان را برایشان بازگو خواهم کرد...

درابتدا هیچ نبود. نه ماه، نه خورشید، نه سرما، نه گرما، نه دوستی، نه محبت، نه خاک و نه ستارگان.

خداوند بود و دیگر هیچ.

خداوند انسان را آفرید. انسان را آفرید و با عشق نظاره اش کرد.

خدا در گوش آدم زمزمه کرد: ای انسان، هرچه ازین پس خواهد بود و نخواهد بود، از آن توست. بگو که چه میخواهی.

انسان جایی برای راه رفتن خواست. جایی برای پا گذاردن و تصاحب. خداوند زمین را آفرید

انسان، به قدم زدن در زمین پرداخت.

خدایش، شن های نرم بیابان را برایش آفرید و انسان کفش خواست...

گرما خواست. خداوند خورشید و روز را خلق کرد و انسان سایه بان درست کرد.

 شب و ماه سپس آفریده شدند و انسان آتش روشن کرد.

انسان غذا خواست، دوست خواست، انسان های دیگر خواست و خدا با مهر همه را به او بخشید. و خدا خوشحال بود که انسان دیگر نیازی مادی ندارد.

...

انسان از خدا عظمت خواست. خدا، آسمان را آفرید. انسان، تپه ای ماسه ای ساخت و از عظمت آن به خود بالید!

انسان هویت خواست. خدا به او شخصیت عطا کرد و انسان، نام بر خود گذاشت.

انسان، عشق خواست. خداوند، او را در آغوش گرفت و چشم انسان، به دنبال دخترکی بود که میدوید...

آدم موسیقی خواست. خدا پرندگان را به سخن آورد و باد را در لا به لای جنگل ها و شاخه های درختان به وزش انداخت. انسان اما، صدای کوبیدن مشت بر پوست حیوان را بس خوشتر یافته بود.

انسان قدرت خواست. خدا سخت تلاش کرد تا تفکر را افرید. با غرور رفت تا ان را به انسان عزیزش هدیه دهد، اما انسان را شلاق در دست دید...

انسان برتری میان همنوعانش را طلب کرد... خداوند امتناع کرد... انسان اصرار و التماس کرد و خدا علم را به او بخشید.

انسان، ثروت را انتخاب کرد...

حال دیگر انسان همه چیز داشت. همه چیز داشت و یک چیز نداشت. نمیدانست چه ندارد. کم کم، غمگین شد. نمیدانست چه ندارد. غرور داشت، عظمت داشت، شخصیت داشت، موسیقی و دوست و عشق و هزار و هزار چیز دیگر هم داشت

اما انسان گویی بی قرار بود...
انگار آرام نمیگرفت...
آرام نبود...
آرام...
آرام...

انسان دریافت که چه ندارد... رو به آسمان کرد و از خدا آرامش خواست...

خداوند با نهایت مهربانی اش، قطره های باران را بر سر و رویش فرستاد تا صورتش را نوازش و آرامش کنند...

انسان اما، چتر بر سر گرفت و دور شد...

انسان دور شد،

و خدا لبخند زد...!

از هوش می روم... از هوش می روم... از هوش می...

اتاقت از دنیا جداست. کولر گازی پرعظمت، دمای هال را روی 17 درجه نگه داشته است. پایت را که توی اتاقت میگذاری اما، هرم گرما آنچنان به صورتت میکوبد که انگار نه انگار این اتاق توی همان خانه است. پنجره را باز میکنی، نسیمی از کنار گوشت رد می شود. مینشینی روی صندلی قرمز رنگت. می افتی شاید. طبق معمول فراموش کرده ای نبودنت را اعلام کنی. چندین پیام زرد رنگ، چشمک میزنند و به صف ایستاده اند که بخوانی شان و جوابشان را بدهی
اسم هارا میخوانی و تازه یادت می افتد. تازه یادت می افتد که دیگر قرار نیست به دنبال اسمی بگردی تا جوابش را بدهی.

پلک هایت نای حرف زدن ندارند، چه برسد به فریاد...
از نفر اول شروع میکنی. پاسخ سوال ها و احوال پرسی هایشان را میدهی. حرف هایشان که تمام میشود، دستت را روی صورتت میگذاری و تکیه میدهی به صندلی... حس آهن داغی را داری که ناگهان در آب سرد فرو کرده باشندش.

رد پای فیل هایی که ماه هاست روی دسکتاپ ات سرگردانند، را روی بدنت حس میکنی.

سردردت را حس میکنی که آرام آرام شروع میشود. کاری نمیتوانی بکنی. چشم هایت را میبندی و منتظر می مانی تا از اعماق سرت، بزرگ شود، رشد کند و به چشم هایت برسد. چشم هایت...

نمیدانی چه کار کنی. آرام بخش میخواهی... جست و جو میکنی میان آرامبخش هایت. به شب، ردپا، تنهایی عادت کرده ای..

نمیخواهی اینطور باشی. دوست داری آرام باشی. مثل همیشه ات...

پیدایش میکنی...

{ من، تنهام مث ماهی توی تنگ، فکرم دریاس نه که آب توی حوض

یه مغز نیمه پر، یه افسری که خورد، تازه فهمیده جنگه پس... }

مدیا پلیر را میبندی. حوصله اش را نداری. یادت می افتد که 8 تا آهنگ جدید داری. پوشه زاخار نامه ات را باز میکنی و میگردی. ترک 9 چشمت را میگیرد. کلیک میکنی و مدیا پلیر مهربانت، بدون شکایت از بدرفتاری هایت، دوباره خیلی آرام صدای مهراد را به گوشت میرساند...

 { دلم تنگ شده،،،

با بارا بااارا بااارا بااارا ...

دلم تنگ شده،،،

با بارا بااارا بااارا بااارا ...

دلم تنگ، تنگ...  }

راه گلویت تنگ تر میشود...

رفتار های خشونت آمیزت را گسترده تر میکنی. شصت پایت، با فشار آرامی دکمه قرمز پاور را فشار میدهد و ...

و تو می مانی و مانیتوری سیاه رنگ...

هنوز آرام نشده ای. ناگهان به یاد سه تار دوست داشتنی ات می افتی. برش میداری. میروی بیرون از اتاق، در تراس را کامل باز میکنی و به آن تکیه میدهی. مینشینی روی زمین، سازت را روی پایت میگذاری. باد خنکی صورتت را نوازش میکند.

آسمان بیرون، رنگ عجیبی دارد نمیدانی، شاید آبی تیره است، شاید حتا بنفش... عجیب است.

لبخند میزنی! هیچ وقت نتوانسته ای رنگ آسمان را موقع غروب حدس بزنی!

انگشتت روی سیم های نقره ای و مسی رنگ، حرکت میکنند و لرزش کاسه ساز، پایت را قلقلک میدهد.

دشتی... می بمل، سی بمل، لا کرون... دوستشان داری.

آرام آرام مضراب هایت کند تر و آرام تر میشوند.

دیگر صدایشان را نمیشنوی...

باد هم به کمک پلک هایت می آید.

آرام آرام، سه تار ات را بغل میکنی و... از هوش میروی...

از هوش میروی...

از هوش می...


----------------------------

پ.ن) نمیدونم...