تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پروژه اویلر

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

مهبانگ

میگویند در ابتدا خداوند زمین را آفرید.
سپس روشنی به آنها بخشید و روز و شب را از هم جدا کرد.
روز دوم، مشغول ساختن آسمان بود و روز سوم، دریا ها را خلق کرد.
بعد از آن، خورشید و ماه انتظار آفرینش میکشیدند. خداوند خلقشان کرد، "و خدا دید که نیکوست ".
آنگاه، پرندگان و موجودات پا بر زمین نهادند...

روز شش ام، روز آفرینش انسان بود...

اما... من اینطور فکر نمیکنم. این آفرینش من نیست. اگر روزی، سالها بعد، یکی از فرزندان یا نوه هایم از من بپرسد که خدا دنیا را چگونه آفرید، بی تردید، این داستان را برایشان بازگو خواهم کرد...

درابتدا هیچ نبود. نه ماه، نه خورشید، نه سرما، نه گرما، نه دوستی، نه محبت، نه خاک و نه ستارگان.

خداوند بود و دیگر هیچ.

خداوند انسان را آفرید. انسان را آفرید و با عشق نظاره اش کرد.

خدا در گوش آدم زمزمه کرد: ای انسان، هرچه ازین پس خواهد بود و نخواهد بود، از آن توست. بگو که چه میخواهی.

انسان جایی برای راه رفتن خواست. جایی برای پا گذاردن و تصاحب. خداوند زمین را آفرید

انسان، به قدم زدن در زمین پرداخت.

خدایش، شن های نرم بیابان را برایش آفرید و انسان کفش خواست...

گرما خواست. خداوند خورشید و روز را خلق کرد و انسان سایه بان درست کرد.

 شب و ماه سپس آفریده شدند و انسان آتش روشن کرد.

انسان غذا خواست، دوست خواست، انسان های دیگر خواست و خدا با مهر همه را به او بخشید. و خدا خوشحال بود که انسان دیگر نیازی مادی ندارد.

...

انسان از خدا عظمت خواست. خدا، آسمان را آفرید. انسان، تپه ای ماسه ای ساخت و از عظمت آن به خود بالید!

انسان هویت خواست. خدا به او شخصیت عطا کرد و انسان، نام بر خود گذاشت.

انسان، عشق خواست. خداوند، او را در آغوش گرفت و چشم انسان، به دنبال دخترکی بود که میدوید...

آدم موسیقی خواست. خدا پرندگان را به سخن آورد و باد را در لا به لای جنگل ها و شاخه های درختان به وزش انداخت. انسان اما، صدای کوبیدن مشت بر پوست حیوان را بس خوشتر یافته بود.

انسان قدرت خواست. خدا سخت تلاش کرد تا تفکر را افرید. با غرور رفت تا ان را به انسان عزیزش هدیه دهد، اما انسان را شلاق در دست دید...

انسان برتری میان همنوعانش را طلب کرد... خداوند امتناع کرد... انسان اصرار و التماس کرد و خدا علم را به او بخشید.

انسان، ثروت را انتخاب کرد...

حال دیگر انسان همه چیز داشت. همه چیز داشت و یک چیز نداشت. نمیدانست چه ندارد. کم کم، غمگین شد. نمیدانست چه ندارد. غرور داشت، عظمت داشت، شخصیت داشت، موسیقی و دوست و عشق و هزار و هزار چیز دیگر هم داشت

اما انسان گویی بی قرار بود...
انگار آرام نمیگرفت...
آرام نبود...
آرام...
آرام...

انسان دریافت که چه ندارد... رو به آسمان کرد و از خدا آرامش خواست...

خداوند با نهایت مهربانی اش، قطره های باران را بر سر و رویش فرستاد تا صورتش را نوازش و آرامش کنند...

انسان اما، چتر بر سر گرفت و دور شد...

انسان دور شد،

و خدا لبخند زد...!

Chapter 4: The Fall


شناسنامه جدیدمو گرفتم. قیافه ش شبیه پاسپورت شده. نوستالژی جلد قرمزش هم هیچوقت فراموش نمیشه ولی، دیگه اون ظاهر دقیانوسی رو هم نداره. داشتم نگاش میکردم. صفحه هاشو داشتم ورق میزدم.

مشخصات

تولد

مشخصات همسر

مشخصات فرزندان

مهر های اضطراری

انتخابات

فوت...

قشنگه نه؟ کل زندگیتو آخرش تو یه دفتر 7 صفحه ای تحویلت میدن.

دنیای عجیبی داریم. تو شناسنامه ش نمینویسن این آدم چند تا خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی و اینا دیده. چند تا ازین اتفاقات کیهانی که هر 10000 سال یه بار میفتن رو دیده.

نمینویسن چه غذایی رو دوست داشت. نمینویسن آلبوم مورد علاقه ش چی بود.

شناختن آدما، واسشون خلاصه میشه به تاریخ تولد، نام همسر، نام فرزند، تاریخ وفات.

هه...

---------------------------

همیشه یه چیز رو تحسین کردم تو آدمای بزرگ. اینکه نخواستن سقوط کنن، یا حداقل سقوطشون دیده بشه. نمیخوان افول کنن و باشن.

زین الدین زیدان. تو اوج خودش، وقتی که بدون شک یه تنه فرانسه رو به فینال جام جهانی رسوند، خدافظی کرد. شاید حس کرده بود که پاس های درستش ممکنه از 92% به 90% برسه ازین به بعد... یا شاید هرچی

ولی توی اوج رفت و جاودانه شد.

مثال زیاده ازین دست.

نمیخوام بگم چیز خیلی خفن و فوق العاده ای ام، ولی همین چیز نسبتا قابل قبول، داره افول میکنه.

دارم چرت و پرت مینویسم. البته شاید چرت و پرت نباشن ولی خوب...

درهرصورت، تا وقتی حس کنم دوباره دارم اوج میگیرم و بالا میرم، اینجا رو میبندم. شایدم هیچوقت تو مسیرش نیفتادم، که دراون صورت، شاید بهتر باشه یه خدافظی درست حسابی بکنیم با اینجا.

خداحافظ دوست و دوستان و دوستان.

--------------------------

از هوش می روم... از هوش می روم... از هوش می...

اتاقت از دنیا جداست. کولر گازی پرعظمت، دمای هال را روی 17 درجه نگه داشته است. پایت را که توی اتاقت میگذاری اما، هرم گرما آنچنان به صورتت میکوبد که انگار نه انگار این اتاق توی همان خانه است. پنجره را باز میکنی، نسیمی از کنار گوشت رد می شود. مینشینی روی صندلی قرمز رنگت. می افتی شاید. طبق معمول فراموش کرده ای نبودنت را اعلام کنی. چندین پیام زرد رنگ، چشمک میزنند و به صف ایستاده اند که بخوانی شان و جوابشان را بدهی
اسم هارا میخوانی و تازه یادت می افتد. تازه یادت می افتد که دیگر قرار نیست به دنبال اسمی بگردی تا جوابش را بدهی.

پلک هایت نای حرف زدن ندارند، چه برسد به فریاد...
از نفر اول شروع میکنی. پاسخ سوال ها و احوال پرسی هایشان را میدهی. حرف هایشان که تمام میشود، دستت را روی صورتت میگذاری و تکیه میدهی به صندلی... حس آهن داغی را داری که ناگهان در آب سرد فرو کرده باشندش.

رد پای فیل هایی که ماه هاست روی دسکتاپ ات سرگردانند، را روی بدنت حس میکنی.

سردردت را حس میکنی که آرام آرام شروع میشود. کاری نمیتوانی بکنی. چشم هایت را میبندی و منتظر می مانی تا از اعماق سرت، بزرگ شود، رشد کند و به چشم هایت برسد. چشم هایت...

نمیدانی چه کار کنی. آرام بخش میخواهی... جست و جو میکنی میان آرامبخش هایت. به شب، ردپا، تنهایی عادت کرده ای..

نمیخواهی اینطور باشی. دوست داری آرام باشی. مثل همیشه ات...

پیدایش میکنی...

{ من، تنهام مث ماهی توی تنگ، فکرم دریاس نه که آب توی حوض

یه مغز نیمه پر، یه افسری که خورد، تازه فهمیده جنگه پس... }

مدیا پلیر را میبندی. حوصله اش را نداری. یادت می افتد که 8 تا آهنگ جدید داری. پوشه زاخار نامه ات را باز میکنی و میگردی. ترک 9 چشمت را میگیرد. کلیک میکنی و مدیا پلیر مهربانت، بدون شکایت از بدرفتاری هایت، دوباره خیلی آرام صدای مهراد را به گوشت میرساند...

 { دلم تنگ شده،،،

با بارا بااارا بااارا بااارا ...

دلم تنگ شده،،،

با بارا بااارا بااارا بااارا ...

دلم تنگ، تنگ...  }

راه گلویت تنگ تر میشود...

رفتار های خشونت آمیزت را گسترده تر میکنی. شصت پایت، با فشار آرامی دکمه قرمز پاور را فشار میدهد و ...

و تو می مانی و مانیتوری سیاه رنگ...

هنوز آرام نشده ای. ناگهان به یاد سه تار دوست داشتنی ات می افتی. برش میداری. میروی بیرون از اتاق، در تراس را کامل باز میکنی و به آن تکیه میدهی. مینشینی روی زمین، سازت را روی پایت میگذاری. باد خنکی صورتت را نوازش میکند.

آسمان بیرون، رنگ عجیبی دارد نمیدانی، شاید آبی تیره است، شاید حتا بنفش... عجیب است.

لبخند میزنی! هیچ وقت نتوانسته ای رنگ آسمان را موقع غروب حدس بزنی!

انگشتت روی سیم های نقره ای و مسی رنگ، حرکت میکنند و لرزش کاسه ساز، پایت را قلقلک میدهد.

دشتی... می بمل، سی بمل، لا کرون... دوستشان داری.

آرام آرام مضراب هایت کند تر و آرام تر میشوند.

دیگر صدایشان را نمیشنوی...

باد هم به کمک پلک هایت می آید.

آرام آرام، سه تار ات را بغل میکنی و... از هوش میروی...

از هوش میروی...

از هوش می...


----------------------------

پ.ن) نمیدونم...

اینجا باران صدا ندارد

اینجا باران صدا ندارد. اینجا باران صدا ندارد و نمیبا (رد) میدهد ذهن من، به دنبال اینکه نکند تلاقی چشما(نم) دارد هنوز، چشما(نم) دارد هنوز و خشک نمیدانم چرا نمیشود و میسوزد هنوز با تر...

نای راه رفتن ندارم و نان میخواهد مادرم و نای و نی و نان و نانوا و نوش و غیره و صد هزار نون و القلم که می آرایند واج ها را یکی پشت آن دگر...

گذشته به حدود حد و مرز نیم ساعت از جدال مادرم و من که پیروز مادرم بود و مغلوب، من. نمیدانم که باز چشمانم نمیشود، یا چشمانم باز نمیشود، که هرطور شده برخروشیده، خورشید درون گودی چشمم طلوع میکندو لبخند میزند بر صورت نازیبای مردی در صف، که با دو دست، صاف میکند شلواری را که نیست بر پای دختری تنها، که میدود در کنار اتوبان و صدایی ندارد باران چشمانش...

عشق، کمند انداخت و اسیر کرد م(را)هش نمیدادم به فریاد نخست، که سپس کوتاه، دیوار من دید و پرید از رویش و تیر بر قلبم زد و من ماندم و دخترکی در صف و آتش کوره ی نانوا که تنوره اش انگار از جان و دل من برمی آمد و نمیرسید بر دخترک. نان گرفت دخترک، رفت دخترک...

آری باران میبارد... باران مهربان تر از آنست که دریغ کند نرمی و لطافتش را از چرنده های روی زمینش. میبارد و حتا غم دل نشان نمیدهد بر ما. که نشان میدهد...

اما چه کسی از این مردم فروبرده سر در گریبان، تعجب کرده است که،

چرا دیگر باران صدایی ندارد...؟

آ مثل آرامش...

خسته ام. خسته، خسته، خسته...

برای بار 7 ام در آن ساعت، تب سنج را از روی سرم برمی دارم و به عدد تکراری 38 خیره میشوم.

روی موشواره را لایه ای از خاک گرفته. به خاطر پنجره چهار تاق باز اتاقم است! هنوز هم نمیخواهم ببنندمش.
تحمل کردن اتاقی خاک گرفته، در قبال نسیم خنکی که مدام می وزد و کمی آرامم میکند، و شنیدن صدای رعد و برق، در شب های گرفته و ابری بهاری. شاید هم صدای آرام بخش نجوای قطره های باران...

معامله خوبی است... نه؟

پوشه دانلود را باز میکنم. تجربه نابی است، غرق شدن در رویای دنیا های فانتزی.
گشت زدن در تفکرات بینظیر و خلاقیت بی حد کریس متزن...
پالت های رنگ پریده و پلان های عجیب و پر عظمت پیتر چانگ...
برای بار های صدم و هزارم، تحسین کردن استعداد فوق العاده بلیزارد، شخصیت پردازی کاراکتر هایی که هیچ نمیشناسیشان، اما در نگاه اول عاشقشان میشوی...

ظرافت آریل...

آرامش مالفیل...

خونسردی اثریل...

عظمت تیریل...

و اضطراب انسان گونه ی ایمپریوس...

دیوانه ات میکند!

اما همیشه لازم نیست در اینترنت و شاید رویا، به دنبال فانتزی بگردی! گاه، فانتزی خود به سراغت می آید! داوطلبانه خود را به تو نشان میدهد و برای مدتی هرچند کوتاه، جزئی از زندگی ات میشود!

و آن زمان است که هرجا و به هرسمتی که بروی، باد صورت تو را نشانه میگیرد!

آنجاست که میفهمی، 4 بار رفتن و برگشتن یک مسیر طولانی، آن هم بدون هیچ دلیلی، فقط در کارتون های کودکانه پیدا نمیشود!

اینکه نیم ساعت دنبال مترو بگردی و بعد یک نفر از تو آدرس مترو را بپرسد، میتواند یک پلان از سریالی طنز باشد، شاید هم جزئی از زندگی تو!

باور میکنی که شهر های بدون سوپرمارکت را فقط در خواب نمیبینی!

مثال های نقض فراوان پیدا میکنی برای این جمله که" تو این دنیا دیگه نمیشه از ته دل خندید.."

سرزمین های سرسبز و پر از گل های عجیب و غریب، فقط در کتاب های تالکین و کریستی گولدن نیستند!

اما...

دیر یا زود میفهمی که فانتزی، میهمان زندگی ات بوده است، نه ساکنش!

زندگی، چاشنی تلخ این فانتزی هاست.

بالاخره، دیر یا زود باید بفهمی که این زندگی است! نه یک فانتزی!

آن کسی که میتوانست بدون ترس بگوید دوستت دارم، ترالیون بود، نه تو.

ترال هنگامی که مرگ گرام را دید، از ته دل فریاد زد. تو که از درد درونت فریاد بزنی، معلوم نیست چه بلایی سرت بیاورند.

در کوچه و بازار های استورم ویند می شود دوید، نه اتوبان های شلوغ تهران.

اینجا، جایی است که نمیتوانی به زبان مادری ات بگویی:

Ti Amo, Le Bella Goccia!

تلخ است، آری...

دوام تلخی اش را نمی آوری... فریاد میزنی و میدوی به دنبال فانتزی ها، رویا هایت...

جست و جویش میکنی...
می یابی اش...
سخت در آغوشش میگیری...

بغضی سنگین، سخت در آغوش میگیرد گلویت را...

اما... انگار این بغض سنگین، تنها نیست...

ارمغانی با خود دارد!

،،،

آ، مثل آرامش...