تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پروژه اویلر

افکار...

زیر ناخن هایش تیر می کشیدند. آنقدر جویده بودشان که به کلی از شکل و قیافه افتاده بودند. فکر ها ولش نمی کردند. رفته بود توی فکر و چشم هایش راه برداشته بودند. آنجا را که نگاه می کرد، آنجا روی زمین، لحظه ای رنگ سرخ شل و بی روح سنگ فرش بود، لحظه ای بعد سیاهی پوتین مردانه، دوباره سنگ فرش، کتانی های اسپرت سفید، سنگفرش، نیم چکمه های قرمز براق، سنگ ف...
برق چکمه های قرمز، نگاهش را گرفتند. دخترک قد کوتاه سفیدی بود، لپ هایش هم رنگ چکمه هایش. اما نگاهش همچنان به کفش های قرمزش بود. احساس خاصی بهشان نداشت، فقط دوست داشت نگاهشان کند. برق سرخ که میان ده ها کفش و صاحبش که میان ده ها پالتو گم شد، نگاه متفکرانه اش دوباره همان نقطه قبل نشست.

سرما هیچ وقت اذیتش نمی کرد. نمی دانست چرا، اما از دیدن مردمی که زیر انبوهی از کلاه و شال گردن و بلوز و پولیور پشمی و بافتنی قایم شده بودند بیشتر تنش یخ می کرد تا از خنکای خشک بهمن. کاپشن هم داشت، اما همیشه با فرم مدرسه راحت تر بود.

- خانوم یه فال میدی؟

حتا حس کرد یک لحظه صدای پاره شدن رشته افکارش را شنید.

- ها؟

- فال دختر خانوم. یه فال میدی؟

- ها... آره، بفرمایین. پونصد تومن.

اسکناس هزار تومنی را گرفت.

- بقیه ش باشه.

از دسته فال ها یکی دیگر بیرون کشید.

- خب دوتا ببر!

مرد خنده ای زد.

- یه نیت که بیشتر ندارم دختر جون!

راهش را کشید و رفت. دختر چند ثانیه ای با تعجب نگاهش کرد، اما این هم فقط برای چند لحظه ای توانست از افکار حیاتی و مهمش بیرون بیاوردش!
روی دوپا نشسته بود و تکیه داده بود به دیوار آجری پشت سرش. یادش آمد عادت کرده بود به اینجور نشستن و گه گاه فراموش می کرد و سر سفره هم همینجور می نشست. اینجور وقت ها مادرش فوری تشر می زد که: درست بشین! مگه سر توالت نشستی؟!
از داد و بیداد های مادرش، در افکارش هم حساب می برد! فورا چهارزانو نشست.

عین دیوانه ها، به ناخن های دردناکش زبان می کشید، دردشان که آرام می شد دوباره شروع می کرد به جویدنشان. آنقدر غرق افکارش بود که حتا متوجه اسکناسی که جلوی پایش انداختند نشد، که بلند شود و مثل همیشه چنان طرف را به توپ "من گدا نیستم" ببندد که طرف به غلط کردن بیفتد، پولش را بردارد و برود و او هم پیروزمندانه به سریرش برگردد!

برق چیزی نگاهش را گرفت. درخشش این یکی حتا از برق نیم چکمه های قرمز هم بیشتر بود. با اکراه لحظه ای افکارش را کنار گذاشت تا ببیند این بار چه چیزی جرئت کرده حواسش را پرت کند.
 این یکی کمی دورتر بود، چند متر آنطرف تر، روی صندلی اتوبوسی که در ایستگاه نگه داشته بود. برق چشم های پسر جوانی بود. همینطور زل زده بود به او.

خوشگل بود. هم خودش می دانست، هم دیگران مدام به او می گفتند. صورتش به مادرش رفته بود. مادرش هم قشنگ بود. اما دختر هایی مثل او حتا اگر خوشگل هم بودند، پسر ها هیچوقت توجهی بهشان نمی کردند. بهتر! چقدر بدش می آمد ازین پسر های قرتی و لوس. این یکی خیلی سر و وضعش قرتی نبود. سوشرت سیاه و کلاه بافتنی سفید. کیف مدرسه اش روی پاهایش بود و نگاهش روی او قفل شده بود. شاید از این پسر های دخترباز و درب و داغان نبود، اما مطمئنن از آنهایی هم نبود که سر و کارشان با دختر هایی مثل او بیفتد.

چند لحظه صاف توی چشم هایش زل زد، بلکه خجالت بکشد و نگاهش را برگرداند، اما پسر عین خیالش نبود. صاف توی چشمانش خیره شده بود.
یعنی چه؟ این پسره چه مرگش بود؟ از او خوشش آمده بود مثلا؟ از یک دختر با آن سر و وضع و آن فال های توی دستش؟ هر کسی همچین دختری را ببیند، فکر می کند با یک فقیر بیچاره طرف است. نه، ممکن نیست از او خوشش آمده باشد. آخر حتا یک دست هم برایش تکان نمی داد. حتا یک چشمک هم نمیزد! فقط صاف توی چشمانش نگاه می کرد...

نگاهش را گرداند. نفهمید چرا این کار را کرد. چند لحظه سعی کرد به مردم و ساختمان های آشنای دور و برش نگاه بندازد و پسره را فراموش کند. اتوبوس الان ها بود که راه بیفتد و برود. از دستش خلاص می شد...
پسر هنوز به او خیره مانده بود.
یک لحظه شور به دلش افتاد. نکند قصد بدی داشت؟ خودش به حماقت خودش سر تکان داد. بچه مدرسه ای است! بعدم چه قصد بدی می تواند داشته باشد از آنجا توی اتوبوس؟ پسر حتا از جایش هم بلند نشده بود!

لرزش و صدام هوم بم اتوبوس، نشان رفتن پسر بود. راننده که در ها را بست، دیگر خیالش از هر فکر مربوط و نامربوطی راحت شد. حالا فقط می خواست بداند پسر چرا هنوز نگاهش را بر نداشته است. می خواست از نگاه پسر بخواند، بخواند که به چه فکر می کند و چرا همینطور زل زده است به او. حتا می خواست بدود اتوبوس را نگه دارد و از خود پسر بپرسد.
اما اتوبوس آرام آرام به راه افتاد. لحظه ای، نور خورشید روی شیشه پنجره کنار پسر افتاد و منعکس شد.
نور درخشان خورشید که ناپدید شد، اتوبوس آنقدر دور شده بود که دیگر چهره پسر جوان و کلاه سفیدش را تشخیص نمی داد.
سرش را پایین انداخت و غرق تفکر، چشم به سرخی بی روح و وارفته سنگ فرش دوخت.

نمی دانست، آیا آن لحظه نور چشمانش را زده بود،
یا واقعا پسر داشت لبخند می زد؟
  • ویسپار آریانا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی