تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پروژه اویلر

مرا تو بی سببی نیستی...

تو.

به نام تو.

به نام تو آغاز می کنم که آغاز من به تو بوده است. که همه چیز از تو شروع می شود. که خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی. که مرا تو بی سببی نیستی. که سبب های مسبب هایم شده ای و اسباب شان. که حتا سبب آنچه شده ای که پیش از تو بوده.

به نام تو که کابوس تمام فلاسفه و صوفستاییانی. به تو که وجودت ناقضی به تمام براهین است و ادله. که خود جلوه تسلسلی و دور از معجزات توست.

 نگاه از کلام تو شکل می بندد. یا که شاید کلام بود و نگاه. نمی دانم. این هم از معجزات توست که در وصفت هر معنی به پوچی می رسد و هر بی معنایی به معنا. غلط هایم را تو درست می کنی و درست هایم را تو نادرست. که نمی دانمت که چگونه ای و چیستی و چرایی و چه، اما بودنت نشانم می دهد که هستی. تویی که بودنت برهان نمی خواهد. تو نقطه اتکای ارشمیدسی. حالا دیگر تردید ندارم که اگر یافته بودت، دنیا را تکان می داد.

و تو را چه نیاز به واسطه؟ چه دنیا ها که به نگاهی تکان نداده ای.

تویی که آرامش طوفانی و دست گرفته ای در میان این امواج و دست گرفته ام در میان این تندباد ها... دستم را گرفته ای و دستت را گرفته ام. به کدامین نیرو؟ نمی دانم. احساست می کنم و احساست نمی کنم، که چون هوای منی و تنفس ات می کنم. که به هر دم فرو می برمت و به هر بازدم برون نمی آیی، که بر جانم نشسته ای.

کلام از نگاه تو شکل می بندد. دنیا از نگاه تو شکل می بندد. آنچه شکل گرفته از جامدات، وامدار نگاه توست. پس قسم به نام تو که تو خود ششمین روز آفرینشی...

به نام تو می نویسم، به نام تو می نویسم که موسیقی نیستی. تو نوای منی. نی نوای من. نغمه ات را به هر دشت چوپان ها می نوازند و تو بال ساینده به بال باد، در لا به لای انسان های شهر می چمی و نوازششان می کنی. که خبرشان می دهی از گل هایی که تازه روییده اند. که سلام سبزه های نورسیده را به مردم می رسانی، و آنجاست که از چهره عاشق پرده می افتد. تو به گوش عاشقان که نجوا می کنی، ناخودآگاه لبخند می زنند…

به نام تو که آغوش گرم باد های صحرایی. که شکننده سکوتی به سکوت. که رونده ی سکونی به سکون.

به نام تو می نویسم،

که مرا تو بی سببی نیست مرا.

که بی تو سببی نیست مرا.

که بی تو نیست مرا.

که قلم هم شوق نوشتن از تو را دارد. هربار که بر برگ می گذارمش، آنقدر می نویسد که تمام جوهر و جوهره اش را تو به پایان می بری.

اما حال که نوشته ام، آرامم.

 کاغذم را به صورتت ببر. می شنوی؟

عطر تو از واژه هایم به مشام می رسد...

  • ویسپار آریانا

تویی که خدا شدی انگار

شاملو

طنز

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی