تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پروژه اویلر

خاک سرد

ابر ها یکپارچه اند. مات و سرد، با چهره هایی بی حالت و بی روح دست در دست هم داده اند و آسمان را پوشانده. بالا را که نگاه کنی، گه گاه ذره ای پیچ و تاب ابر ها، یا رنگ متفاوت بعضی هایشان باعث می شود این حس ترسناک را که خدا کاغذی رنگی بالای سرت نگه داشته است، فراموش کنی.

دست هایم یخ کرده اند. انگشتانم سخت تکان می خورند. هرطور شده گوشی را از جیبم بیرون می آورم و موزیک هایم را باز می کنم. به دلایلی چند آلبوم - به شمار دو دست شاید - بیشتر در آن نیست. مانند ابر هایم حسی ندارم. بدون فکر، یکی شان را باز می کنم و گوشی در جیبم جا خوش می کند. دوباره.

روی شیب ملایم خیابان پایین می روم. از کنارم ماشین ها دانه دانه می گذرند. همیشه برایم جالب بوده است. کارخانه های ایران چند مدل محدود بیشتر ندارند، اما ماشین هایی که در خیابان از کنارت می گذرند، هیچکدام شبیه دیگری نیستند. حتا ون های سبز رنگی هم که روی یک سر شیشه جلویشان نوشته تجریش، و سر دیگر ولنجک. آنها هم شبیه هم نیستند. یکی از راننده ها در ترافیک سیگار می کشد و دیگری سرش را از پنجره بیرون برده و به جایی نگاه می کند که مطمئنم نمی بیندش. ظاهر که هیچ. حتا غم های دلشان هم دنیایی تفاوت دارد...

من طالب آرامشم، این شهر نور و آسایش هم... زخم ها رومه آثارش هم، که باعث شدن من آزاد بشم...

پاهایم از همیشه سنگین تر است. قدم که بر می دارم، به سختی و اکراه بالا می آیند و وقتی نوبت پایین آمدن و زمین خوردن می رسد، چنان به سنگفرش ها می کوبند که زانو هایم درد می گیرد. سنگ فرش ها... شاید زخم های تنشان به خاطر قدم های سنگین من و هزاران منِ غمگین تر از منی است که سال هاست زیر ابر های به هم پیوسته راه می روند و فاصله بین دو گامشان به یافتن انگیزه ای برای برداشتن گام بعد صرف می شود...

یاد گرفتم آدم نباشم. خیلی غیر باور نباشم. سخته مرگ رو زندگی کنم و... اهل این شهر بم نمی خورن خب...

به فکر پیشینیانم فرو می روم. می گویند دو چیز آدم را کوچک می کند. آسمان و تاریخ. وقتی تصور تک تک دانشجو های ترم اولی را می کنم که در خنکای هوای ابری پاییز، با پای دردناکشان تصمیم می گیرند تا تجریش پیاده بروند، اینکه روی همان سنگ فرش ها و آسفالت هایی قدم برداشته اند که من، کوچکم می کند. نمی دانم باید گفت غم هر آدم به اندازه تمام جهانش بزرگ است، یا آسمان حق دارد که اهمیتی به تو ندهد. آخر آسمان هزاران سال است که هزاران هزار آدم بی روح تر از تو را دیده که نگاهشان را به خاک سرد و مرده دوخته اند و رد شده اند، شاید برای آخرین بار... تو، اگر مهم ترین هم باشی، باز یکی از آن هزاران نفری. نه جدیدی و نه خاص. نمونه ای جدید از کلیشه ای به قدمت انسان...

مقابل شیرینی فروشی شیکی توقف می کنم. آیا هیچکدام از "من" های دیگر هم وسوسه وارد شدن به آنجا را تجربه کرده اند، یا مثل من، هوس را مانند حس های دیگر خاموش کرده و به گفتگوی آسفالت و پاهایشان ادامه داده اند؟

و اگر کسی این کلیشه را شکسته و وارد شیرینی فروشی شده... آیا آسمانِ بی مهر، او را، که کلیشه خودش را ساخته است، هنوز به یاد دارد...؟

ننگ، ینی مردِ رو سیاه... جو، ینی عکسِ رو سیگار... مرگ، یعنی زندهِ بیمار... من...

جمله آخرش شعر اخوان را به یادم می آورد. سعی می کنم تصویر واژه ها را به یاد بیاورم.

شب از شب های پاییزیست...

خموش و مهربان با من،

به کردار پرستاری سیه پوشیده،

پیشاپیش دل برکنده از بیمار،

نشسته در کنارم، اشک بارد شب...

من این می گویم و دنباله دارد شب...

هجوم خاطرات... شب های سرد... قدم زدن های به نیمهوشی در خیابان نورآلود و میان مردم پرصدا... درد های شبانه و سکوت روزانه...

همه را پس می زنم. ورق زدن خاطرات شاید لطفی داشته باشد، اما زنده کردنشان نه. نبش قبر همیشه گناه داشته است...

هوا ابری با یه نسیم خنک... که همون هوای دلگیر رو می بره تو رگ...

راست می گوید. مردم غم هایشان را، وزنه های سنگین دلشان را بازدم می کنند، دودش را به هوا می فرستند، گریه اش می کنند، فریادش می زنند... بیرونش می ریزند.

پس آسمان شهرمان آرام آرام سنگین تر می شود، حس و حالِ نگار و طرح و رنگ به خود گرفتن از وجودش نقش می بازد و می شود یک رنگ و پیوسته و بی روح...

کاش مردم کمی هم غم هایشان را برای خودشان نگه می داشتند... هوای غمین را نفس که می کشی انگار راه گلویت را می بندد. سخت نفس می کشی. سینه ات به صدا می افتد. سرت را پایین می اندازی و به فکر فرو می روی. می روی...

پس تو مثل من آروم بگیر... حس باد و بارون بگیر...

هدفون را از گوشم بیرون می کشم. بی هدف به اطرافم نگاه می کنم و پوزخند می زنم.

ما سال هاست آرام گرفته ایم برادر. آنجا که تو ایستاده ای، سال هاست آرامگاه ماست...

نظرات  (۳)

:((((( ای بابا
مرسی از بعدیه برای من... اکثر دوستان آپ کردن و همه داغووون :/// این چه وضعشه؟!
قلمت خیلی خوبه خدایی آدم قشنگ غمش میگیره (البته داره،بیشتر میشه)
پاسخ:
باشد که این طور باشد.

خب حاجی زندگی همینه,گذشته ها گذشتو رفت,بالائی کریمه,امروز زبر باشه فرداها خمیره ....
یه وقتایی فک می کنم همه اینا جای اینکه بشه نشونه عمیق بودنا میشه پله واسه هرز رفتن....از یه جا به بد دیگه هرز میریم .نمیفهمم چرا؟؟؟
میگیری چی میگم؟!!!!
پاسخ:
ساده ست. کسایی که توی بیابون میخوان از هم سفر هاشون بکنن و جدا شن، یا مسیرشون رو کج می کنن یا می ایستن تا بقیه برن.
کسایی که تصمیم به ایستادن بگیرن، آروم آروم، باد خشک و گرم شن ها رو مثل دو تا دست جمع می کنه دور پاهاشون، بالاتر و بالاتر میاد تا اینکه دفن میشن زیر شن ها. دیگه خبری ازشون نمی شه.

اما شاید هم اینطوری راحت تر باشن. کسی چه می دونه.
  • یه با اعصاب :)
  • به نظر ما اگه دیدت رو درست کنى آسمون خیلى قشنگه..دقت نکردى به شکل هاى قشنگش؟!
    میگى اى کاش مردم غمشون رو نگه دارند، پس چرا دردت رو، حرفت رو اینجا نوشتى؟ تا بوده غم بوده، حس و حال خیلى باحال واسه نوشتن اینجور متنا بوده.
    رپ گوش میدم، میگه واس چى گوش میدى اون چیزایى رو میگه که میدونى. میگه ما مى دونیم دردمون چیه باید دنبال درمون باشیم..آهنگ شاد گوش بده. انقدر بى اعصاب نباش.D:
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی