تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پروژه اویلر

میم، من

ابر ها یکی پس از دیگری می رفتند. از شرق، آرام آرام با زوزه ناشنیدنی باد می رفتند. یک تکه ابر کوچک، از پشت ساختمان بلند بانک بیرون آمد. لحظه ای تردید داشت و بعد، بی پروا به دریای آسمان زد و میان صدها تکه ابر کوچک و بزرگ دیگر گم شد.

انعکاس آن قایقران های یکپارچه سفید پوش در چشمانش، زلال تر از همیشه بود...

خوشحال بود. نمی دانست چرا اما خوشحال بود. چشمانش را چند لحظه بست، اما کمی بعد دوباره خیره شد به آسمان. دنبال تکه ابر کوچولویش گشت. میان صدها توده بزرگ پنبه ای که آن بالا ها، با آرامش و تمانینه اما استوار حرکت می کردند، پیدا کردنش محال بود. بی خیالش شد.

به پهلو غلت زد.

می خواست هر کاری دلش می خواهد بکند. هرکاری!

هممم ... هرکاری؟

البته! هرکار می خواست می توانست بکند! مثلا هرچقدر میخواهد آلبالو بخورد. فصل آلبالو که دیگر رسیده بود، مگر نه؟

چیزی میان دست هایش لرزید. موبایلش را تقریبن فراموش کرده بود. قفل صفحه اش با یک حرکت ساده باز می شد. دوستی خوب. یک خط بیشتر نبود اما همان چند کلمه کوتاه، لبخندی به لبانش دواند. دوباره موبایلش را میان دست هایش، و دست هایش را زیر سرش گذاشت.

کم کم، پرده ای از شب بی مهتاب، انعکاس دریای درون چشمانش را پوشاند و قایقران های سپید، بی اعتراض میان تاریکی مطلق فرورفتند.

و تکه ابر کوچک،

 به رویای زیبای دخترِِ در خواب، لبخند زد...


--------------------


... وقتی دید کارت پستال به نام کیست نبضش کمی تند تر زد: «هیلده مولرکناگ، توسط سوفی آموندسن، شماره ی 3 کوچه ی کلوور....» بقیه ی نشانی درست بود. روی کارت نوشته بود:

هیلده‌ی عزیز، پانزدهمین سالروز تولدت را تبریک می‌گویم. یقین دارم درک میکنی که می‌خواهم هدیه‌ای به تو بدهم که به رشدت کمک کند. می‌بخشی که کارت را توسط سوفی می فرستم. این آسان‌ترین راه بود.

قربانت، پدر.

  • ویسپار آریانا

نظرات  (۳)

واقعن جای پرسش داره که دلیلم واس فرستادن داستان دس تو چی بوده؟ به نتیجه نرسیدم تا الآن. البت هر دفه پست میدی، روحم شاد میشه و امید به زندگیم یه چن برابر میشه. چراشم بدیهیه!



- - - - - - - - - - - - - - - - - - -

سلام مجتاز! دلم میگیره وقتی یادم میفته دیگر نخواهمت دید.
و اینکه منم هرشب صدها بار به خودم لعنت میفرستم که چرا اون داستان-نما های تورو خوندم. لکه ننگی بر عمر ادبیاتی من بود...
سلام ببخشید از این که نمیتونم هویتم رو اشکار کنم
الان سخت مشغول کنکوری نه!
ولی باید بگم من ادم نمی شم که درست درس بخونم منم الان سال دومه که دارم میخونم البته بارسال قبول شدم ولی باید خودمو ثابت کنم به کی؟خب خنده داره ولی به اقای رزمی اره خیلی سخته شریف.....
ولی دلم میخواد فقط یه بار فقط یه بار دیگه سرکلاس اقای رزمی باشم و برامون حرف بزنه.........
I still read this every year.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی