تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

تاریکی درخشان

شکافت تاریکی، بدون زمان، بدون مکان...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پروژه اویلر

از هوش می روم... از هوش می روم... از هوش می...

اتاقت از دنیا جداست. کولر گازی پرعظمت، دمای هال را روی 17 درجه نگه داشته است. پایت را که توی اتاقت میگذاری اما، هرم گرما آنچنان به صورتت میکوبد که انگار نه انگار این اتاق توی همان خانه است. پنجره را باز میکنی، نسیمی از کنار گوشت رد می شود. مینشینی روی صندلی قرمز رنگت. می افتی شاید. طبق معمول فراموش کرده ای نبودنت را اعلام کنی. چندین پیام زرد رنگ، چشمک میزنند و به صف ایستاده اند که بخوانی شان و جوابشان را بدهی
اسم هارا میخوانی و تازه یادت می افتد. تازه یادت می افتد که دیگر قرار نیست به دنبال اسمی بگردی تا جوابش را بدهی.

پلک هایت نای حرف زدن ندارند، چه برسد به فریاد...
از نفر اول شروع میکنی. پاسخ سوال ها و احوال پرسی هایشان را میدهی. حرف هایشان که تمام میشود، دستت را روی صورتت میگذاری و تکیه میدهی به صندلی... حس آهن داغی را داری که ناگهان در آب سرد فرو کرده باشندش.

رد پای فیل هایی که ماه هاست روی دسکتاپ ات سرگردانند، را روی بدنت حس میکنی.

سردردت را حس میکنی که آرام آرام شروع میشود. کاری نمیتوانی بکنی. چشم هایت را میبندی و منتظر می مانی تا از اعماق سرت، بزرگ شود، رشد کند و به چشم هایت برسد. چشم هایت...

نمیدانی چه کار کنی. آرام بخش میخواهی... جست و جو میکنی میان آرامبخش هایت. به شب، ردپا، تنهایی عادت کرده ای..

نمیخواهی اینطور باشی. دوست داری آرام باشی. مثل همیشه ات...

پیدایش میکنی...

{ من، تنهام مث ماهی توی تنگ، فکرم دریاس نه که آب توی حوض

یه مغز نیمه پر، یه افسری که خورد، تازه فهمیده جنگه پس... }

مدیا پلیر را میبندی. حوصله اش را نداری. یادت می افتد که 8 تا آهنگ جدید داری. پوشه زاخار نامه ات را باز میکنی و میگردی. ترک 9 چشمت را میگیرد. کلیک میکنی و مدیا پلیر مهربانت، بدون شکایت از بدرفتاری هایت، دوباره خیلی آرام صدای مهراد را به گوشت میرساند...

 { دلم تنگ شده،،،

با بارا بااارا بااارا بااارا ...

دلم تنگ شده،،،

با بارا بااارا بااارا بااارا ...

دلم تنگ، تنگ...  }

راه گلویت تنگ تر میشود...

رفتار های خشونت آمیزت را گسترده تر میکنی. شصت پایت، با فشار آرامی دکمه قرمز پاور را فشار میدهد و ...

و تو می مانی و مانیتوری سیاه رنگ...

هنوز آرام نشده ای. ناگهان به یاد سه تار دوست داشتنی ات می افتی. برش میداری. میروی بیرون از اتاق، در تراس را کامل باز میکنی و به آن تکیه میدهی. مینشینی روی زمین، سازت را روی پایت میگذاری. باد خنکی صورتت را نوازش میکند.

آسمان بیرون، رنگ عجیبی دارد نمیدانی، شاید آبی تیره است، شاید حتا بنفش... عجیب است.

لبخند میزنی! هیچ وقت نتوانسته ای رنگ آسمان را موقع غروب حدس بزنی!

انگشتت روی سیم های نقره ای و مسی رنگ، حرکت میکنند و لرزش کاسه ساز، پایت را قلقلک میدهد.

دشتی... می بمل، سی بمل، لا کرون... دوستشان داری.

آرام آرام مضراب هایت کند تر و آرام تر میشوند.

دیگر صدایشان را نمیشنوی...

باد هم به کمک پلک هایت می آید.

آرام آرام، سه تار ات را بغل میکنی و... از هوش میروی...

از هوش میروی...

از هوش می...


----------------------------

پ.ن) نمیدونم...

  • ویسپار آریانا

نظرات  (۳)

وب زیبایی داری به وب منم بیا

----------------

اونقد خوشم میاد ازینا!
از کل دستگاه ها، فقط همون رو زدم، بعد هم که دیگه ول کردم موسیقی ایرانی رو 

بیخیال...


----------------------

ا ویولونیستز کامنت!
همه آهنگایی که من گوش میدم رو گوش میدی
soباحال
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی